پژوهشکده هنر، معماری و شهرسازی نظر
چکیده: (92 مشاهده)
در این یادداشت با رویکردی انتقادی - تحلیلی به بررسی نسبت ساختاری میان "اسطوره" و "روانکاوی مُدرن" پرداخته میشود و نشان میدهد که اسطوره در سنت روانکاوی نه عنصری ادبی بلکه "مدل مفهومی" برای فهم تعارضهای ناخودآگاه است. نویسنده با ارجاع به آثار "زیگموند فروید" نشان میدهد که اسطورههایی چون "ادیپ"، "نارسیس"، "مدوزا" و "پرسفون" در دستگاه فرویدی به الگوهایی فشرده برای تبیین مفاهیمی نظیر تعارض میل و قانون، سرمایهگذاری لیبیدویی، اضطراب اختگی و چرخه فقدان بدل شدهاند. در ادامه با تحلیل دیدگاههای "کارل گوستاو یونگ" مفهوم "کهنالگو" بهعنوان ساختار پیشینی روان معرفی میشود که در قالب اسطورههای گوناگون تبلور مییابد و فرایند تفرد را صورتبندی میکند. در این یادداشت استدلال میکنیم که باوجود کارآمدی این الگوها، بنیان اسطورهای روانکاوی کلاسیک عمدتاً بر اسطورههای یونان باستان استوار است و ازاینرو واجد خصلتی بومی غرب است. برایناساس انتقال مستقیم این مدلها به بافتهای فرهنگی دیگر ممکن است به تقلیل معنا یا سوءبرداشت منجر شود، زیرا هر اسطوره در شبکهای از ارزشها و تجارب تاریخی خاص ریشه دارد. در نهایت بر ضرورت "روانکاوی بومی" تأکید میکند؛ رویکردی که در آن تحلیل روان بر پایه اسطورهها و روایتهای فرهنگی هر ملت شکل گیرد. چنین رویکردی میتواند فهم تعارضها و نیروهای ناخودآگاه را در چارچوب تاریخی - فرهنگی هر جامعه دقیقتر، معنادارتر و از نظر تفسیری کارآمدتر سازد. در نهایت در این نوشتار به دنبال پاسخ به این سؤال اصلی هستیم که: آیا مدل روانکاویِ مبتنی بر اسطورههای یونانی که در آثار "فروید" و سپس در دستگاه نظری "یونگ" تثبیت شد، میتواند به طور جهانشمول برای همه فرهنگها معتبر تلقی شود؟
شمارهی مقاله: 5
نوع مطالعه:
پژوهشي |
موضوع مقاله:
تخصصي دریافت: 1404/12/5 | پذیرش: 1404/12/7 | انتشار: 1404/12/26