logo

XML English Abstract Print


دانشگاه آزاد اسلامی اراک
چکیده:   (22 مشاهده)
این نوشتار به نقد و آسیب‌شناسی تجربه پانزده‌ساله توسعه پیاده‌راه‌ها در شهرهای ایران می‌پردازد و این پرسش بنیادین را مطرح می‌کند که چرا این پروژه‌ها علیرغم تنوع در اجرا، اغلب از معنای «زندگی پیاده» تهی شده و به «مسیرهای پیاده‌ای» بی‌روح تقلیل یافته‌اند؟ مسئله اصلی، فاصله گرفتن از فلسفه حضور عابر در شهر و غلبه رویکردهای تقلیل‌گرایانه است. نقد این پروژه‌ها نه متوجه اصلِ ایده‌ی حضور عابر، بلکه ناظر بر شیوه‌ی فهم و تحقق آن است. به زعم نویسنده، پروژه‌های پیاده‌راه در ایران با سه چالش بنیادین روبرو هستند: نخست، تقلیل پیاده‌مداری به پیاده‌روسازی در چارچوب نگاهی ترافیکی؛ دوم، فقدان هدف‌گذاری اصیل و غلبهٔ منطق نمایشی بر منطق زیستی؛ سوم، شکاف عمیق میان ادراک زیستهٔ مردم و ایدئولوژی خودمحورانهٔ مدیران و مشاوران. این سه مسئله، اگرچه به‌ظاهر مستقل، در عمل در هم تنیده شده و حاصل آن‌ها، فضاهایی است که «مسیر پیاده» نامیده می‌شوند اما از «زندگی پیاده» تهی‌اند

در گام نخست، تقابل مفهومی «پیاده‌مداری» به مثابه یک پارادایم شهری با «پیاده‌روسازی» به عنوان یک مداخله صرفاً کالبدی واکاوی می‌شود. نگاه ترافیکی و ابزاری که حذف خودرو را مساوی با خلق فضای شهری می‌داند، منجر به شکل‌گیری بیابان‌های سنگ‌فرش‌شده‌ای شده است که فاقد جریان حیات‌اند. پیاده‌مداری اصیل، نیازمند بازتعریف دسترسی‌ها، پیوند ارگانیک با بافت پیرامون، تأمین مقیاس انسانی و مدیریت طیف مناسبی از حمل‌ونقل عمومی است؛ چراکه حضور متعادل این عوامل به تقویت جریان زندگی و حضور گروه‌های سنی با توانمندی حرکتی کمتر کمک می‌نماید. یک خیابان بدون خودرو، لزوماً یک فضای شهری زنده نیست.

در گام دوم، چالش «هدف‌گذاری» در نظام مدیریت شهری ایران مورد نقد قرار می‌گیرد. پیاده‌راه‌ها یا به عنوان هدفِ نهایی و یا به عنوان وسیله‌ای برای دستیابی به اهداف ابزاری (نظیر گردشگری، اقتصاد و کاهش آلودگی) تعریف می‌شوند. هر دو رویکرد نشان‌دهنده غفلت از ارزش ذاتی فضای شهری است. ریشه این بی‌هدف‌گی پنهان، در «پروژه‌محوری» و «نمایش‌گرایی» مدیران شهری نهفته است؛ فضاهایی که برای «دیده شدن» در افتتاحیه‌ها و تولید آمار طراحی می‌شوند، نه برای «زیسته شدن» در زیست‌جهانِ روزمره. اشتباه گرفتنِ پیامد با هدف، پروژه را از مسیر ارزیابیِ اصیل خارج می‌کند. افزایش همبستگی اجتماعی و ارتقای کیفیت زیست جمعی، باید غایتِ اصیلِ این مداخلات باشند.

در گام سوم، شکاف عمیق معرفتی میان «ایدئولوژی مدیران و مشاوران» و «ادراک زیسته مردم» تبیین می‌گردد. مشارکت شهروندان در این پروژه‌ها اغلب به سطحی‌ترین لایه، یعنی انتخاب‌های زیبایی‌شناختی و سلیقه‌ای تقلیل یافته است. این نوشتار با اتکا بر رویکرد پدیدارشناسانه، تأکید می‌کند که منظر شهری زنده محصول درک عمیق از زمان‌مندی، تنوع رفتاری و نیازهای ذهنی عابران است. گذار از زیبایی‌شناسی کالبدی به کشف منظر شهر، نیازمند دگرگونی در فرآیند تهیه طرح است؛ جایی که پرسش محوری از «چه رنگی قشنگ‌تر است؟» به «عابر در این مسیر چه احساس اختیاری دارد و کدام گره‌ها مکانی برای مکث و گفت‌وگو فراهم می‌کنند؟» تغییر می‌یابد. طراحی باید از تحمیل سلیقه شخصیِ مدیران فاصله گرفته و به تسهیل‌گرِ فرصت‌های ادراکی، امنیت روانی و حس تعلق تبدیل شود.

در نهایت، این سرمقاله نتیجه می‌گیرد که بازاندیشی در پیاده‌راه‌ها، مستلزم تغییر پارادایم از «کریدورهای عبوریِ نمایشی» به «بسترهای زیستِ جمعی» است. تا زمانی که منطقِ حاکم بر تولید این فضاها، اقناع بصری ناظران گذری باشد، پیاده‌راه‌ها همچنان ویترین‌هایی خنثی باقی خواهند ماند که عابران تنها با سرعت از میان آن‌ها می‌گذرند، بی‌آنکه امکان مکث، گفت‌وگو، تعلق و تجربه‌ی زیسته در آن‌ها شکل گیرد. راهبرد برون‌رفت از این بحران، بازتعریف نسبت انسان، حرکت، مکث و زندگی جمعی در مقیاس محله و شهر است.
 
شماره‌ی مقاله: 1
     
نوع مطالعه: گزارش مورد | موضوع مقاله: تخصصي
دریافت: 1405/6/9 | پذیرش: 1405/6/10

ارسال نظر درباره این مقاله : نام کاربری یا پست الکترونیک شما:
CAPTCHA

ارسال پیام به نویسنده مسئول


بازنشر اطلاعات
Creative Commons License این مقاله تحت شرایط Creative Commons Attribution-NonCommercial 4.0 International License قابل بازنشر است.